تبليغاتX
روزهای سرد





















روزهای سرد

شاااید میان این همه نامردی...
باااید شیطان را بستایم،
كه دروغ نگفت و جهنم را به جااان خرید....
اما...!!!
تظاهر به دوست دااااشتن آدم نكرد...!!!

امااان از تظاااهر...!!!

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت23:27توسط سارا | |

دوره ای شده که آرزووو میکنم جااای پت باااشم.....

امااااا،حداقل...!!!

یه دوووست مثل مت داااشته باااشم....!!!!


آره تو یه همچین دووره ای زندگی میکنیم ماهاااا....!!!!

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت10:45توسط سارا | |

مــن دخترِ ارديبــهشـ♥ــتم ...

اشتبـــاه نکـــن ... مغــــرور نيــســـتم !

امـــا به خـــود ميــبـــالـــم که ارديبــهشـ♥ــتی ام ...

تولدم مباااارک...23 ساالم شد:)))

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت16:44توسط سارا | |

صبح بلند شدیم یکم این ور و اون ور....ظهر شده بوود...ناهاار خوردم و یه دووش گرفتیم و تند تند حاااضر شدیم که بریم بیرووون،قراار از صبح زود به 1 بعد 4 و آخر هم به 5 رسید....تازه هوول هوولی رسیدیم میبینیم اوونا حااضر نیستن و میگن کجاا بریم،هستیم دیگه....
نشستیم یکم خونه فیلم دیدیم باهم  و به زووور حااضرشوون کردیم و زدیم بیرون...کجا بریم،کجا نریم،رفتیم کاخ نیاااوراان...خیلی شیک کلاا بسته بوود و فقط فضاای کاافی شااپش بااز بود...دیگه همونجااا نشستیم و گفتیم و خندیدیم و  عکس گرفتیم و مسخره باازی در اوردیم و بعد یکم دوور دوور حرفااای نه زیاااد شیرین راااهی خووونه شدیم...
اوومدیم خونه به محض رسیدن رفتیم سرااغ عکساا و کلی مسخره باازی در اوردیم و گفتیم و خندیدیم....
دیگه سااعت حدودای 11 بود اومدیم خونه و دخی عمه هم باا خودمون اوردیم...نمیدوونم آهنگاای حمیدرضا،علیرضا رو یادتون یاا نه؟!!!اماا من و خواهرم و دخی عمه ام با این آهنگ ساالیان پیش خااطراات زیادی دااریم...تا شرووع به خوندن کرد همه ساااکت شدیم...دقیقاا هممون داشتیم به این فکر میکردیم که اون زماان این آهنگاارو به یااد کی گووش میکردیم...تو همین فکراا بودم که با زدن رااهنمااا اومدیم بپیچیم که یهووو باا بووق ممتد  یه 206 به خوودم اوومدم...یهووو دیدم دستشوو تا کجااا اورده بیروون و داره هواار هواار  میکنه،اول هممووون گرخیده بوودیم،چوون هم تنهاا بودیم هم سااعت 11 بود...اماا وقتی بغل هم قراار گرفتیم و دیدیم که  2تا پسرند و اون بغلی غش کرده فهمیدیم دارن اذیت میکنند...دیگه کلی تا نزدیکاای خونه خندیدیم و آهنگاای همو تحلیل میکردیم...دیگه پررو شدن و آمار میخواستن بگیرن که گاازشو گرفتیم و پیش به سووی خونه....
رسیدیم و بااز برناامه ریختیم براای بیروون رفتن که دووبااره رووز از نو و رووزی از نو...!!!! به شیوه هااای قدیمی بهم خورد...

 

-هی تووبه میکنمااا...امااا هی...!!!کلااا آدم نمیشم...!!!

-کاامنتاا چی میگه؟!!!:)
-بعضی اووقااات آدم فکرشم نمیکنه... روو بعضیااا انقد حسااب میکنه که...حتی به فکرشم نمیرسه خیلی کااراا....

-چراا بعضیااا از چیزی که هستن فراار میکنند و وقتی وااقعیت و میگی بهشوون بر میخوره؟!!!... اگه نیستی توضیح بده...اگه هستی ادا نداره که...!!!
-دیگه خسته شدم از بس چشاامو رو خیلی چیزااا بستم...دارم کم میاارم...این انصااف نیست که دختراا هم اذیت کنند...
-نمیدوونم شااید دیشب و امرووز حس کردم که دووستاایی که فک میکنی خیلی بهت نزدیکن هم خیلی دووورند...!!!

-وقتی تعریف میکردی هم دلم میسوووخت هم میگفتم خداا ...؟!!!

+نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت15:52توسط سارا | |

به هر جووون کندنی بووود تصمیم گرفتم بخواابم...از این پهلو به اون پهلو...مگه خواابم میبرد...دیگه پااشدم برااا خوودم نااخن گذااشتم و اتاق و یکم سرو ساامون دادم و آهنگ گووش کردم و 4حااضر شدم و به سمت ترمیناال رفتم که زوود رسیدم...منتظر شدم تاا بچه هااا اومدن و راااهی قزوین شدیم...بد نبووود با اینکه زیااد میزوون نبوودم و نخوابیده بوودم اماا خندیدیم....اولین سووژه هم افتادن یکی یکی نااخناام بوود و دووبااره چسب کااری کردنشوون...بعدی هم سوتی هاای وحشتنااک دوستاان...

رسیدیم داانشگااه درس نخونده بااز رفتیم سر کلاااس...خیلی بی حوووصله بووودم...اینو استاادم فهمیده بوود و به خااطر همین میگفت درس و بخوونم...منم تلفظااای درب و داغووونی و تحویلش میدادم...وااقعاا تمرکز نداشتم...

ساعتا به همین منواال میگذشت و یهووو دیدیم دانشگااهمون تریبوون گذااشته دربااره تفکیک جنسیتی،دیگه کل داانشگاااه تو حیاااط بوودن و همه نظرااای دری وری میدادن و میخندیدیم...
باالااخره کلااساا تمووم شد و رااهی ترمینااال شدیم...
باا همه خستگی و بی خواابی و فکر و ذکر...گفتیم تو بااس بااید خوش بگذره مخصووصاا که هر هفته میمووندم خوابگااه و این هفته نمووندم...رفتیم خرید کردیم برا تو رااه و اسکاانیاا اوومد و پریدیم بااالا و گفتیم ایول اولین خوش شاانسی اتوبووس خووبه...امااا دومین نیت عملی نشد و دورتادوور آدماای خسته بوودن...گفتیم و خندیدیم و سووتی دادیم و عکس گرفتیم و وسط رااه یهو از حرف دوستم پشت تلفن متعجب شدم....آدمااا چقد میتوونند تغییر کنند...چقد شراایط تاثیر گذاار...!!!
دیگه مثل قدیمااا اتوبوس رو رو سرمون گذااشتیم تا رسیدن و به محض پیااده شدن هواااا بسیار دوو نفره  بود و مااهاا همه تکی تکی قدم میزدیم....ای خدااااااااا...!!!

تو اتوبووس یه چندتاا سووتی خفن باا اشتبااه ارساال کردن مسج دادم و بعد زنگااای ص شروووع شد و سواال پیچ کردناا و قاطی کردنااش،دیگه نرسیده به خوونه با تلفن دووستم فهمیدم اووضااع چقد وخیم شده....شب اوومد پیش مااا و  با یکم فیلم باازی کردن و اینااا شب و باا سختی صبح کردیم...فردااش همه چی کم کم دااشت درست میشد و میگذشت...دیگه گفتیم و خندیدیم و عصر هم از هم جدااا شدیم....شب رفتم هیئت بهم چسبید....خیلی وقت بوود از خدا حس میکردم جداا شدم...شب دووبااره زنگ زدنااا شرووع شد...تهدیداا و این حرفاا که تا فردااش ادامه دااشت...آخر کاار به دعواا کشید...اما فک کنم الان جو آرووم تر...!!!
کل رااه داانشگااه و به خااطر تو برگشتم...اماا وقتی صفحه رو بااز کردم و دی اکتیو شدنتو دیدم دیگه دااشتم خل میشدم البته بعدش تووضیح دادی که به خااطر شغلت و اینااا....الاانم که برگشتی میبینم که هیچ کدووم از کاامنتاام روو صفحه ات نیست...!!!!

از اون ور یکی دیگه تا 6 صبح مخ میزنه فرداا یاادش میره جوااب سلام بده...
تا سااعت 16.42 دقیقه حااالم دااغون بوود...داشتم بلااگم  آپ میکردم..زوورم به جز خدااا به هیشکی نمیرسید همین طوور داشتم باا خدا دعواا میکردم و خدا خدا میکردم که موباایلم زنگ زد....عکس تو افتاااد...اسم توروو میگفت...وااای گووشی تو دستم خشک شد...صدام میلرزید،چند باار با سرفه خواستم صداامو صاف کنم،گفتم بله؟!!!
صدا نمیوومد....قطع کردم...دوبااره زنگ زدی...بی تردید و سریع جوااب دادم....
صداات مثل قبل نبوود..خسته بوودی...دلم براات تنگ شده بووود،سعی میکردم کووتاه جوااب بدم تا فرصت گووش دادن به صداتو از دست ندم....
از داانشگااه و خانواده و دوستام و دوستاات گفتی...پرسیدی که برنامتو گووش میدادم یا نه؟!!!وقتی گفتم نه...دوبااره تکراار کردی...شااید توام مثل خودم باورت نمیشد انقد رااحت کنارت بذارم...به ماامانت رسید...از فیلم مشترک من و ماامانت پرسیدی...نکنه فقط برا این زنگ زدی؟!!!دااشتی حرف میزدی،وسطش گفتم...خیلی خووشحاال شدم...مرسی از زنگت خدافظ،گفتی خواستم حالتو بپرسم...قطع کردم..نمیدوونستم بااید خوشحاال باشم یا ناراحت...!!!
فقط مرسی خدا که باازم شرمنده ام کردی:***
حاالم زیاد جاالب نبوود زدیم بیروون از خونه،یکم خرید کردیم و شاام خووردیم و برگشتیم....بیروون حاالم خوب بوود به چیزی فکر نمیکردم...


-شااید خووبم...شااید بد...!!!

+نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت1:54توسط سارا | |

بچه هاااا تورووووخدااا برااااای دوستم دعاااا کنید.....خیلی زیاااد محتاااج دعاااست...تووروووخدا،عاااجزااانه میخوااام از ته دل دعا کنید...!!!!

+نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت21:38توسط سارا | |

فکرشم نمیکردم....باازم کم اوردم:((((
بااازم صفحه تووو باالااا پاااپیین میکنم....صفحه اوونم همین طوور....
هرچی نگااه میکنم چهره جذاابی هم نداااره:(((((

نه انگااار عطش من نمیخوااابه:(((
حااالم خرااابه...دلم گرفته...امرووزم نشووندیم رووو این صندلی ،خیره به صفحه مااانیتوور....داغووونم....کاااشکی درکم کنی:(((((
خداااا این بااار کمکم نکنی......!!!!!!!!

+نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت23:18توسط سارا | |

گفتم دیگه ماال کسی دیگه هستی...قلبم برااات نمیزنه....فکرشم نمیکردم که داارم باااز به خوودم دروووغ میگم
گفتم بذااار باااشم بااهااش سااده و معموولی...به محض دیدن اسمت...قلبم وااایساااد...زماان متوقف شد...دلم هری ریخت....حرف زدنااای بقیه باااز اذیتم کرد....نمیدوونم تااا کجااا طاااقت میااارم...اماا خوشحاالم هستی....!!!

+نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت18:4توسط سارا | |

دیشب وقتی  دااشتم پستاای قدیمی و میخووندم..فهمیدم اوون مووقع هاا همه چیووو مینوشتم...شاااید چووون همه رووو محرم میدوونستم....شااید چوون حووصله نوشتن دااشتم....شااید چووون کلاا اهل خااطره نوشتن بووودم....
الااان که به کل،
دست از نوشتن حتی تو سررسیدم هم بردااشتم...فقط نکته واار ثبت میکنم...میخوااام دووبااره شروووع کنم به نوشتن...از ریزترین چیزهاااا...روووزی چند بااار...
دیشب یه سری تغییراات تو اف بی دادم....کلی کااراای جدید کردم و کلی باا بچه هااا خندیدیم....
امروووز تصمیم دااشتم دیگه پاای کاامپیوتر نیاام و بشینم سر درسم که یاادم اوومد 4شنبه تعطیل،گفتم دیگه چه بهتر برو ببین چه خبره؟!!!:)
دوووبااره دووره نت گردی شرووع شد....دیشب باا یکی از دووستام تا نزدیکاای صبح حرف میزدیم و میخندیدم که صبح خبر دادن پدربزرگش فووت کرده...خیلی ناارااحت شدم....چقد بده آدم از چند سااعت بعدش خبر نداره:(((
امرووزم و شااد شروووع کردم....میخواام اگه بتوونم ادامه بدم...

+نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت15:24توسط سارا | |

چه زیبااا شروع شد...

گفتم دوستت داااارم !

چه صااادقانه پذیرفتی...

چه فریبنده !

آغوشم برایت باااز شد...

چه ابلهااانه !

با تو خوش بودم

چه کودکااانه !

همه چیزم شدی...

چه حقیرااانه !

نیااازمندت شدم...

چه ناجوااانمردانه !

به خاطر هیچ،مرا ترک کردی...

چه بیرحمااانه !

واژه غریب خدااااحافظی را گفتی و من سوختم...!!!

+نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت13:4توسط سارا | |